مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
210
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هشتصد و هشتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون نور الدين بكنار دريا رسيد ، از ملكه اثرى نديد ، محزون گشت و سرشك از ديده روان ساخت و اين دو بيت برخواند : درمان دل خود ز كه جويم * افسانهء خويش با كه گويم آورد فراق زردروئى * دور از رخت اى صنم برويم پس از آن به چپ و راست نظر كرده ، گروهى ديد كه ميگويند : اى مسلمانان ، از براى شهر اسكندريه ، حرمتى بر جاى نماند . كه فرنگيان بدينجا آمده ، كشتى را با ساكنان كشتى بسوى بلاد خويشتن بردند و كسى از مسلمانان از عقب ايشان نرفت . نور الدين بايشان گفت : چه روى داده ؟ گفتند : اى فرزند ، يكى كشتى پر از سپاه فرنگيان ، همين ساعت برسيد و سپاهيان هجوم آورده ، كشتى را كه بساحل بسته بودند ، با ساكنان آن بگرفتند و به شهر خويشتن بازگشتند . چون نور الدين سخن ايشان بشنيد ، بى خود افتاد . چون به خود آمد ، مردمان ، قضيت او بازپرسيدند . او حكايت از آغاز تا انجام حديث كرد . چون مردمان از حكايت او آگاه گشتند ، يكانيكان او را دشنام دادند و به او گفتند : تو چرا ملكه را بىچادر و نقاب بيرون نياوردى كه چنين حادثه روى دهد ؟ القصه ، هريكى بيكگونه سخن ، او را سرزنش ميكردند و پارهء از ايشان ميگفتند كه : او را به حال خود واگذاريد كه آنچه به او روى داده ، بس است . آنگاه نور الدين دوباره بى خود شد و در آن حالت ، شيخ عطار برسيد . مردمان را ديد كه در يك جا جمع آمدهاند . بسوى ايشان رفت كه خبر بازپرسد . نور الدين را ديد كه در ميان ايشان بى خود افتاده . در نزد سر او بنشست و او را به خود آورد و به او گفت : اى فرزند ، اين چه حالت است ؟ نور الدين گفت : اى پدر ، كنيزى كه از من برده بودند ، او را از شهر پدرش بازآوردم و رنجها از بهر او